حسین حسینم حوسی من عشق من عمر من حسین
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 12:52
حسین'>حسین۱۷ روز شوم ۱۷ روز غمگین ۱۷ روز تنهایی و غم و اندوه رو سپری میکنیم. بابا حسین ، بابای عشق و جون ما کوه ما پشتیبان ما از بینمون رفت. نمیدونم این ۱۷ رو چطور گذشت.روز سه شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۳ لعنتی، بدون هیچ دردی هیچ گله ای هیچ بیماری رفت اونم تو یه چشم بهم زدن. حسین من حسین ما رفت.قلبم روحم جونم ا...
فروردین جان و لقی اولین دندون شیری جانا
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 14:47
فروردین عزیز بالاخره سرو کلش پیدا شد . عاشق بهارم عاشق زندگی دوباره، شکوفه ، سبزی سبزه...۱۰ روز اول عید رو شیراز بودیم. این بچه ها عجیب با مامان لی لی جور هستند. مامانم همونطوری که باهاشون رفیقه و دوست ، خیلی هم به تربیت و رفتار درست و ... تاکید داره. همیشه یه جمله دارند که میگن تربیت بچه از خود بچه...
۲۳ فروردین ۱۴۰۳ ، افتادن اولین دندون
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 14:47
شب تو فروشگاه محبوبت افق کورش در حال خرید بودیم که اومدی گفتی مامان دندونم خوب بود انا یهو خیلی درد میکنه. تو فکر راهی بودم که مث آوا برات بکشمش خودم اما هنوز توی خونه نرسیده، جلوی در، دندونت خودش افتاد تو دهنت. همش ترس و استرس اینو داشتی که نکنه بقول خودت خونریزی شه ، اما به خوبی گذشت. با بابایی بر...
اولین تجربه دندون پزشکی جانا
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 11:25
شب عجیبی بود ، شب عجیب،اخر آبنبات شکلات ها کار خودشو کرد و راهی دندونپزشکی شدیم. کی؟،۱۰ شب.کلی گشتیم تو خیابونا تا بالاخره اون سر شب کلینیک لبخند درمان درآوردیم. دکتر مهیا الهی اولین دندون پزشکت بود که هم عصب کشی کرد و هم پر کرد. اونم ضربتی. منو بابا تو فکر دادن یه آرامبخش و ضد درد بودیم . فکر نمیکر...
9 سال و ۲ ماه و ۲ روزگی آوا جون
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 6:27
چیزی راضیت نمیکنه، با کوچکترین چیزی که مخالف میلت باشه داد و بیداد داریم. دکتر رفتیم ، دارو خوردی ، مشاور رفتی ، ماساژ درمانی کردی و همه و همه بی نتیجه. فقط خدا بداد خانواده هایی برسه که بچه مریض دارند، تو جا افتاده دارند. ناشکری نمیکنم. اما سخته. اتاق که اکثرا بهن ریختس. هیچ وقت پای میزت نمیشینی ب...
۳ سال و شش ماه و دو روزگی جانا جون
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 6:27
سن ، سنه بامزگی ، حرفهای خوشمزه، اداهای شیرین. شیطنت های فراوون. با خواخر جونت (به خواهر میگی خواخر)که می افتی دیگه تمام.تمام. زندگیم از هم میپاشه.زبون شیرینی داری که با عمرم عزیزم نفسم خواخر قشنگم مامان نفسم به همه هدف و خواستت میرسی. مگه کسی دلش میاد از اون چشای درشت و مژه های بلند و موهای فرفریت ...
جانا و کلمات قصار
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 6:27
قنبولش لرزه میزه میکنه !!!بله ، این اصطلاح برای زمانیه که دسشویی بزرگ داره اما فعلا در حد حسش فقط، اخه جانا یکم شکمش سفته و کلی درگیریم با این مسئله اما این لرزه میزه کردن و گفتم برام خیلی بامزه بودنمیدونم درباره دوست خیالیش گفتم یا نه ، آوا جون هیمچین کسی رو هیچ وقت نداشت اما جانا دقیقا از زمانی که...
باز اومدممممممم_ ۸ سال و ۱۷ روزگی آوای عزیزم و ۲ سال و چهارماه و هفده روزگی جانا جانم
-
تاریخ: 1400/6/12 ساعت: 1:18
چقدر وقت بود اینجا نیومده بودم خلاصه اتفاقات زیادی افتاده . کرونا که هنوز ادامه داره هرچند که من خیلی رعایت می کنیم و بیرون به این صورت نمیریم . ویلا گرفتیم سمت چمستان روستای شیرکلا و تنها دلیلش وجود شما دوتا بود که بتونی توی این مدت با آرامش تو حیا
دنیای وارونه ، کرونا، قرنطینه
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 9:16
از کجا شروع کنم از چی بنویسم، روزایی رو داریم میگذرونیم که حتی تو خواب هم نمیدیدیم. یه اتفاق خیلی خیلی خیلی عجیب تو کل دنیا افتاده. یه ویروس عجیب از چین که باعث میشه ریه از کار بیافته. همینقدر بدون که
حال و هوای خونه
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
عشق عشق عشق هستید و خدا رو شاکرم از داشتنتون. بینهایت دوستتون دارم.اسفند ماه اولین مرواریدهای خوشکل نمایون شد و ای وای دل ما رو بردی. عروسی خاله مینا بود فروردین و حسابی مشغول بودیم این ندت. مهمونی رف
جانا
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
جانا جانا جانا من میمیرم برات جانا عمر منی جانا نفس منی جانا
اولین کلمه یازده ماهگی و دوازده ماهگی
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
گل قشنگ مامان اولین کلمه ای که به طور واضح گفتی اده بود همون بده خودمون وقتی ذوق و شوق داری با جیغ اده می گی اما وقتی آرومی بده کلاً خیلی سرتقی و قلدر طفلی آوای مامان از دستت آسایش نداره تا موبایل من
یسال و نیمگی جانا و ۸ سالگی آوا
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
.خوب یه مدت طولانی از اولای مهر تاحالا درگیر بیماری بودیم ، یه چیزی در حدود دوماه. از انفولاتزای جانا شروع شد و هنوزم که جانا درگیر عفونت اداری هست که امیدوارم با آزمایش فردا مشخص شه که تمام شده وند
هفت سال و چهار ماه و سه روزگی آوا و یک سال و هشت ماه و سه روزگی جانا
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
خوب دارم سعی میکنم مامان خوبی باشم و تند تند بیام بنویسم، اما مگه میشه، بشدت منو درگیر خودتون کردید. موندم مامانای ما با پنج تا بچه چه تنی و چه اعصابو چه دلی داشتند. خدا سلامت نگهشون داره. خوب بزارید
اولین شب از شیر گرفتن
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
این پروسه از شیر گرفتن شما پروسه سختی بود تا حالا، یکی اینکه دلم نمیومد وقتی صورت نازتو میدیدم و یکی اینکه اینقدر سرسخت هستی که صبر زرد که مزه زهر مار بودو به راحتی میخوری. حتی دستمال مرطوبم انهم گرفت
از شیر گرفتن جانا
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
رسما از سه شنبه شب اول بهمن ۱۳۹۸ شما رو از شیر گرفتم. تصمیم سختی بود. عاشق شیر دادن به شما بودم اما مامان جون شبها خواب نداشتی. هر یساعت شیر میخواستی و کلا با جیغ بیدار میشدی. کلافه بودی و کلافه میکرد
چون به دلخواهمه
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
آوای عزیزم عشقم نفسم شیرین زبونم، عاشقتم کله شق مامان. به بابایی میگی بابا خلاف برو ، هر کی هم بهت اعتراض کرد بگو چون به دلخواهمه.اون روز با دوستت که هر دو مسوول کتابخونه کلاس هستیدو یه جورایی دوست و رقیب و کارد و پنیر ،(اخر نفهمیدم دقیقا احساستونو نسبت به هم )بحث کرده بودی. انگار اون گفته بود اینکا...
دوران عجیب، اسفند نحس ۹۸
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 0:34
ننیدونم از کجا بنویسم ، نمیدونم از چی شروع کنم ، کاش زندگیتون تو ایران شروع نمیشد یا حداقل ادامه پیدا نمیکرد ، کاش نجات پیدا میکردیم از دست اینا. کاش ما رو آدم حساب میکردند. کاش ارزشی داشتیم در چشمشون
21 هفته و ۴ روزگی
-
تاریخ: 1396/12/1 ساعت: 14:15
مامان لیلا الان دو سه روزه که اومدن تهران پیشمون و ما رو از تنهایی دراوردن. از خودم بگم که دردهای زیادی گاها زیر شکمم و رحمم دارم که اذیتم میکنه. کلا